درباره نویسنده
Reihane
متاسفم برای تنگ نظری هایی که تشخیص نمی دهد دوست را از دشمن! و جز خود هیچ کس را نمی پذیرد! و حذف می کند هر که را بخواهد از هر آنجا که باشد! ...تلخ نیست که ما باید با خودی هایمان هم بجنگیم؟ ...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
  • عکس
  • <
مطالب اخیر
  • گلدن گلوپ؟!
  • هر چه هستی باش!
  • میان این همه ناباوری!
  • تنگ
  • فاطمیه
  • کیمیاگر
  • سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
  • بید مجنون
  • هنوز هم!
  • درد روح
  • گوشه ای از نظم نوین جهانی
  • کودک من
  • امشب
  • هدیه
  • سفرنامه
  • ماه
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • ۱۳٩٠/۱۱/۳
  • ۱۳٩٠/۳/۱٤
  • ۱۳٩٠/۳/۱٤
  • ۱۳٩٠/٢/۳۱
  • ۱۳٩٠/٢/۱٧
  • ۱۳٩٠/٢/۱٠
  • ۱۳٩٠/٢/۳
  • ۱۳٩٠/۱/٢٧
  • ۱۳٩٠/۱/٢٧
  • ۱۳٩٠/۱/٢٠
  • ۱۳٩٠/۱/۱۳
  • ۱۳۸٩/٩/٦
دوستان من
  • نوشته های دکتر علیرضا شیری
  • فتوبلاگ امیر حسین سقطی
  • غلط کردید بیشمارید!
  • ژرفنای حماسه
کدهای اضافی کاربر


ریحان نوشت
گلدن گلوپ؟!
نویسنده: Reihane - سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠

افتخار گلدن گلوپ باشد برای شما و افتخار شهادت باشد برای ما...

 شهید

نظرات ()



هر چه هستی باش!
نویسنده: Reihane - سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠

با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکان‌های دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف‌های آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین‌!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی‌دانم!
هر چه هستی باش!

اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!

                                                                               به یاد قیصر

 

این روزها از قیصر که می خوانم،دلم هوای دیگری میگیرد...

نظرات ()



میان این همه ناباوری!
نویسنده: Reihane - شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠


گفتی دوستت دارم و رفتی.من حیرت کردم.
از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق.
با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت.گفتم عشق را نمی خواهم.ترسیدم و گریختم.
رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم.و اینها پیش از قصه لبخند تو بود.
جای خلوتی بود.وسط نیستی.گفتی :«هستم.» نگریستم،اما چیزی نبود.گفتم :«نیستی.»
باز گفتی :«هستم.» بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه،نیستی.این جا جز من کسی نیست.
بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت.من داغ شدم،گر گرفتم تا گیج شدم.
بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم.گفتم :«هستی! تو هستی!این من هستم که نیستم.»
گفتی :«غلطی.» و این پیش از قصه دست های تو بود.
وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه.از پاره ابر های عشق باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه سینه ام را آتش میزد و من ذوب میشدم . پروانه ها نه ،فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هات انگشتانم را نبوییده بود.
یک شب که ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دل اش
می خواهد خیره شود،تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردی تا دست هام را فتح کردی.انگشتان ات بر شانه انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند.
تو ترانه های عاشقانه می سرودی،من اما همه ترس شده بودم.چیزی درونم فریاد
می کشید.چیزی شعله ور می شد.شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود.من نیست شده بودم. گفتی :« حال چگونه است؟» گفتم :«تو همه آب ،من همه عطش. تو همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه، من همه تشنگی.»
گفتی :«تو همچنان غلطی.» و این هنوز پیش از قصه نگاه تو بود.
فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ما انباز شود.من به خاک افتادم .
ناخن هام را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی.گفتی :«برخیز!» گفتم :«نتوانم.»
بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم .مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود. بعد تو اشک هام  را از گونه هام ستردی.فرشته پیش تر آمده بود.
من گویی در چیزی فرو می رفتم. گفتم : «این چیست؟» گفتی : «اندوه! اندوه!»
بعد فرو تر رفتم.بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی.
فرشته از حسادت لرزید و بال هاش از از التهاب عشق من سوخت.
گفتی :«حال چگونه است؟» دیگر حالی نبود.عاشقی نبود.عشقی نبود.فرشته ای نبود.
هرچه بود تو بودی.بعد تو لبخند زدی و گفتی : « چنین کنند با عاشقان.»

پی نوشت:"چند روایت معتبر" از مصطفی مستور

نظرات ()



تنگ
نویسنده: Reihane - سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠

 

 

 

لباسهایش که تنگ میشد، لباس نو میخرید.

اما حالا که لباس فهمش تنگ شده با درک های نخ نمای گذشته چه کند؟

لباس نو به این راحتی ها گیر نمی آید...

 

 

نظرات ()



فاطمیه
نویسنده: Reihane - شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

امام صادق علیه السلام:

" خیر العمل برّ فاطمه و ولدها "

 

از روزی که در را آتش زدند،دست های پدر را بستند و کشان کشان بردند

و مادر را پیش چشمانش زدند،دیگر همه چیز عوض شد...

مادر بیمار شد و هر روز بدتر...

تا آنکه پدر ،گوشه ی حیاط باصورت خیس از اشک

  با تکه چوب ها جعبه ای ساخت به اندازه ی قامت مادر...

و زینب دلگیر شد از پدر!

تا آنکه شبی مثل امشب

علی تنها ماند...

بی فاطمه اش!

و آستین ها بود که در دهان فشرده میشد...

 

نظرات ()



کیمیاگر
نویسنده: Reihane - پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

رمان کیمیاگر

 

همواره کسی در جهان هست که انتظار دیگری را می‌کشد،چه در وسط صحرا و چه درشهری بزرگ،و هنگامی که اینان به هم بر می‌خورند و نگاهشان با هم تلاقی می‌کند،سراسر گذشته و سراسر آینده اهمیت خود را از دست می‌دهد و تنها همان لحظه وجود خواهد داشت.

 

وسفر باید کرد...

نظرات ()



 
نویسنده: Reihane - سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

دیروز،امشب و فردا

...

هر روز با خود رنجی دارد

رنجی که دیروز با خود نداشت

.

 

 

 

نظرات ()



بید مجنون
نویسنده: Reihane - شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

از وقتی که اتوبوس توی ایستگاه وایستاد و اون سوار اتوبوس شد هواسم بهش بود.

وقتی اتوبوس توی ایستگاه ایستاد انگار تا چند ثانیه اتوبوس رو ندید و بعد از چند لحظه با همون فکرهای پراکندش سوار اتوبوس شد و روبه روی من نشست.

از کیف بزرگش و کتابی که توی دستش بود (استخراج زیاد نفت)معلوم بود دانشجوئه.احتمالا ارشد...

یه جور سرگشتگی توی نگاهش بود...و چشم های درشت زیبایی داشت...

سرگشتگی نگاهش مثل عشق توام با نگرانی بود...

احساس کردم عاشق شده ...و چقدر عشق به چشماش میومد!

...

یه چیزایی هست که آدم رو آروم و سر به زیر میکنه ...

و چقدر آدمها  توی این وقت ها دوست داشتنی میشن...

 

 

 

نظرات ()



هنوز هم!
نویسنده: Reihane - جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

تا کجا آدم به خودش اجازه میده از اسم خدا سوء استفاده کنه؟

به لوله کش چه ربطی داره تو امروز نمیتونی نماز جمعه بری؟؟؟تعجب


چرا بعضیا عقاید فسیل شده شونو هی از طرف خدا امضا میکنن و هی به خورد دیگران میدن؟

تا کی میخوای قرارداد واسه خدا بنویسی ،امضاشم بکنی وبعد خدا رو ملزم کنی که قرارداد

تو رو امضا که هیچ، اجرا هم بکنه؟

نظرات ()



درد روح
نویسنده: Reihane - چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠

درد روح

 

درد جاری روحم

هربار ، ویرانم می کند...

من ویران شده ام.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »